بهـ نامـ او
می خوامـ از خودمـ بگمـ خود واقعیمـ
از همونـ کسی کهـ نمیخواد خودشو یکی دیگهـ نشونـ بدهـ
خیلی سختهـ از خودی بگمـ کهـ سالها پیشـ قایمشـ کردمـ
نمیدونمـ شاید تقصیر منـ نیستـ کهـ فراموششـ کردمـ
شاید تقصیر تغییراتـ مداومـ زندگیمهـ کهـ تو اینـ سهـ چهار سالـ اخیر
اینقدر اونی رو کهـ بودمـ فراموشـ کردمـ
چهار سالـ پیشـ منـ تکـ فرزند بودمـ
و اینـ یعنی تمامـ فشار و توجهـ روی منـ بود
با وجود شاغلـ بودنـ پدر و مادرمـ
از پارکـ و شهربازی و تفریحـ برای منـ کمـ نمیذاشتند
و اونـ موقعـ منـ تعریفی از آزادی نداشتمـ بیرونـ رفتنمـ بهـ دوتا کوچهـ بالاتر
و تو محدودهـ خیابونمونـ محدود می شد
اصلا جای دیگهـ ای وجود نداشتـ کهـ منـ بخوامـ برمـ
اونـ موقعـ بدترینـ جرممـ رد و بدلـ کردنـ سی دی بازی
با پسر همسایهـ پایینی مونـ بود کهـ دوسالـ از منـ کوچیکـ تر بود
البتهـ منـ بهشـ بازی می دادمـ
همـ بازی هامـ همـ، پسرهای محلـ بودند
چونـ هیچـ دختر همسنـ و سالـ همسایهـ ای وجود نداشتـ
دوچرخهـ سواری رو از پسرها یاد گرفتمـ
البتهـ مامانمـ میومد تو حیاط میشستـ و حواسشـ بهـ منـ بود
ولی خبـ همهـ ی پسرها از خودمـ فنچـ تر بودند و منـ بزرگشونـ بودمـ
اونـ موقعـ تابستونا هفتهـ ای نیمـ ساعتـ یهـ ساعتـ
اجازهـ داشتمـ برمـ اینترنتـ و تو سایتـ کودکـ بازی کنمـ
در اتاقمـ رو همـ حقـ نداشتمـ ببندمـ
بی اجازهـ بهـ کتابهای مامانمـ همـ نمیتونستمـ دستـ بزنمـ
(کهـ البتهـ اینـ کار رو زیاد می کردمـ!!!)
دهـ سالمـ کهـ بود، پدربزرگمـ فوتـ کرد بعد از فوتشـ، کتاباشو تقسیمـ کردند
یهـ سری کتابـ نازکـ پزشکی دربارهـ ی بیماری های مختلفـ بود
کهـ منـ و خالهـ کوچیکمـ با همـ تقسیمـ کردیمـ یهـ بار داشتمـ کتابـ ها رو ورقـ می زدمـ
یهـ عکسـ کارتونی توی کتابـ سلامتی مردانـ بود
کهـ برای سنـ منـ مناسبـ نبود تا اونـ موقعـ مامانمو مثلـ دوستمـ میدونستمـ
رفتمـ عکسـ رو بهشـ نشونـ دادمـ میخواستـ کتابـ رو از منـ بگیرهـ
مقاومتـ کردمـ بهـ بابامـ گفتـ کتابـ رو ازمـ بگیرهـ منـ بازمـ مقاومتـ کردمـ
یهـ بار یادمهـ بابامـ منو زد اونمـ اونـ روز بود
برای اینـ کهـ کتابـ رو بگیرهـ با پایانـ نامشـ زد رو پامـ
ما کلا آدمـ های فرهنگی هستیمـ با تجهیزاتـ علمـ کتکـ می خوریمـ!!!
از اونـ روز یاد گرفتمـ بهـ مامانمـ اعتماد نکنمـ
حقـ داشتـ کتابـ رو ازمـ بگیرهـ منمـ بودمـ کتابـ رو از بچمـ میگرفتمـ
ولی کاشکی یهـ جوری ازمـ می گرفتـ
کهـ تصمیمـ نگیرمـ دیگهـ بهشـ اعتماد نکنمـ اینـ خاطرهـ تو ذهنـ منـ موند
حدود سهـ سالـ و نیمـ پیشـ وقتی تو اوجـ بحرانـ هامـ بودمـ
ترجیحـ میدادمـ بهـ مامانمـ اعتماد نکنمـ
غیر از منـ مامانمـ همـ بهـ خاطر اینـ کهـ حاملهـ شدهـ بود وضعیتـ روحی خوبی نداشتـ
برای پیدا کردنـ جوابـ یهـ سری از سوالامـ بهـ هر دری می زدمـ
در هایی کهـ حتی زدنشونـ همـ درستـ نبود
با حاملهـ شدنـ مامانمـ قرار شد خونمونـ رو عوضـ کنیمـ
چونـ طبقهـ ی چهارمـ بود و آسانسور نداشتـ
چونـ خونهـ فروشـ نرفتـ اونجا رو دادیمـ اجارهـ
و خودمونـ رفتیمـ یهـ خونهـ ی طبقهـ اولـ اجارهـ کردیمـ
دو سالـ و خردهـ ای پیشـ خواهرمـ بدنیا آمد
و دوبارهـ شرایط تغییر کرد همـ فشار روی منـ کمـ شدهـ بود
و همـ نزدیکـ خونهـ ی جدید پر از مغازهـ بود
اعتماد بنفسمـ خیلی پایینـ بود ولی کمـ کمـ یاد گرفتمـ چجوری برمـ خرید
فکر میکردمـ سوپر سر میدونمونـ فکر میکنهـ منـ هر موقعـ از جلوشـ رد میشمـ
میخوامـ ازشـ خرید کنمـ و منـ وقتی میخواستمـ برمـ اطرافـ رو بگردمـ
از جلوشـ رد نمیشدمـ بهـ اینـ تفکرمـ کهـ فکر میکنمـ خندمـ میگیرهـ
چهـ تفکر احمقانهـ ای
توی خونهـ ی جدید شرایط خیلی فرقـ کردهـ بود دوستانـ همـ سببـ شر بودند
چند ماهـ بعد اشتباهامـ رو مامانمـ فهمید تو اونـ بحرانـ بلوغـ
خیلیا از اینـ اشتباهـ ها می کردند حداقلـ دور و بری های منـ
مامانمـ درکـ کرد کهـ تاثیر دوستهـ بدهـ دیگهـ
گذشتـ
تابستونـ دو سالـ پیشـ منـ از شنبهـ تا چهارشنبهـ
کلاسـ تابستونی های مدرسهـ بودمـ سرمـ گرمـ بود
ولی خبـ تابستونـ بی اشتباهی همـ نبود
هر داستانی مناسبـ سنـ منـ نبود ولی منـ نمیخواستمـ قبولـ کنمـ
هر چیز مباحی اگهـ چارچوبشـ رعایتـ نشهـ میتونهـ گناهـ باشهـ
اونـ همـ سالـ گذشتـ صاحبـ خونهـ ی آنتیکی داشتیمـ کهـ دومی نداشتـ
سر سالـ رفتیمـ یهـ جا دیگهـ اجارهـ کردیمـ خونهـ جدید درستـ تو نافـ مرکز خرید بود
باز همـ شرایط تغییر کرد آزادی درونـ محلهـ ایمـ بیشتر شد ولی آزادی راهـ دور کمتر
بابامـ اونـ خونهـ طبقهـ چهارمی رو فروختـ و یهـ جا دیگهـ خرید و دوبارهـ داد اجارهـ
یکـ سالـ و نیمـ پیشـ از نظر مذهبی خیلی خودمـ رو تغییر دادمـ
ولی پارسالـ همهـ چی خرابـ شد سر همونـ اتفاقی کهـ همیشهـ میگمـ
بهـ خاطرشـ نمیتونمـ خودمو ببخشمـ
اونـ کسی کهـ باید می بخشید منو بخشید
گاهی میبینمـ وقتی یهـ آدمـ میتونهـ اینقدر با گذشتـ باشهـ
خدا دیگهـ چجوریهـ...
اولای امسالـ خیلی وضعـ روحی خوبی نداشتمـ یادتونهـ کهـ...
بهمـ میگفتند: یهو میری تو خلسهـ دیگهـ اینجا نیستی
حالـ و روزمـ اینـ بود ولی خدا همهـ چیز رو درستـ کرد
هفتهـ قبلـ از شبـ یلدا بهـ سرمـ زد دعای کمیلـ برمـ مسجد
رفتمـ و بعد ار اونـ روز تو مسجد یهـ خانمی منو بهـ مربی حلقهـ اونجا معرفی کرد
و منـ کلی دوستـ همـ محلهـ ای پیدا کردمـ
مهمـ تر از همهـ منـ امسالـ دوبارهـ شما رو پیدا کردمـ
تا شیشـ هفتـ ماهـ پیشـ ، با اینـ کهـ دوستونـ داشتمـ
فکر میکردمـ خیلی بی احساسید ولی با گذر زمانـ متوجهـ شدمـ
شما از همهـ احساستونـ واقعی ترهـ شما پر از احساسید
تا شیشـ هفتـ ماهـ پیشـ فکر میکردمـ
احساسـ منـ بهـ نظرتونـ مسخرهـ میاد ولی با گذر زمانـ متوجهـ شدمـ
شما بیشتر از هر کسـ دیگهـ ای احساسمـ رو میفهمید
گاهی کهـ میگید: نمیفهممـ چرا اینـ کار رو میکنی؟
منـ میدونمـ چرا نمیفهمید
چونـ بعضی کارامـ برای اینهـ کهـ خود واقعیمـ رو پنهانـ کنمـ
برای اینهـ کهـ گاهی خود واقعیمـ رو دوستـ ندارمـ
شاید تقصیر تغییراتـ مداومـ زندگیمهـ
منـ اینـ نبودمـ
منـ میخوامـ وانمود کنمـ کهـ مستقلمـ...
ϰ-†нêmê§ |